خب چون بهمون خوش گذشته یادمه...
باروووووون فوران میکرد
کلاس فیزیک هم داشتیم,شب ک برمیگشتیم خونه از خیام میومدیم
قضیه ی خیام و فردوسی این بود ک حال دور داشتیم و ی جورایی سازمون کوک بود لقمه رو میپیچوندیم هفت هشت دور دورگردنمون اما اگ نه هممون ینی منو ندا و الناز دپ بودیموکم شده بودیموخلاصه از این حرفا لقمه رو به سریع ترین صورت ممکن وارد دهنمون میکردیم....
اون شب ب ما ربطی نداشت ولی ماربط دادیم...
نوشابه بود ک واسه هم باز میکردیم....
از عکس انداختنمون با دخترپسرا تاجشن گرفتن واس خودمون
برگشتم خونه مامانم کلییییی دعوام کرد خب دو ساعت دیر رفته بودم....
ولی خب امسال ی جوریه...
نع کلاس فیزیکی هس نع آقای گنجی و نه دوستام
هر کدوممون تو ی اتاق حبس شدیمو فقط درس....
تف تو....کنکور"ب قول مهسا"
پیش به سوی خابگاه و درس و دانشگاه...